Saturday, 18 July 2015
16 October 2021
طنز در پزشکی - قسمت سی‌و‌هفتم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2011 February 25

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

مامور ویژه‌، من را که از تعجب و ترس دهانم باز مانده بود و رنگ به چهره نداشتم با «ملا محمد عمر» در سوییت دربسته‌ای در زیرزمین خانه یکی از بزرگان بهشت‌، که احتمالن همان دشمنی بود که نازنین می‌گفت، تنها گذاشت و رفت. ملا محمد گفت‌: «خواهر تشریف بیاورید تا صیغه نکاح را بخوانم و انشااله زندگی مشترک را با هم شروع کنیم.» گفتم: «ببخشید قبل از خواندن خطبه می‌خواستم ببینم این ماجرا عذاب منه یا شما؟ شنیدم که مامور به شما گفت این یک‌سال بخشی از عذاب شماست.» ملا محمد گفت‌: «من این‌جا یاد گرفته‌ام که که زیاد دنبال حرف‌های بقیه نباشم خواهرم‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حالا عذاب من و شما چه فرقی می‌کند؟ مهم زندگی مشترک من و شماست که آن هم به‌حمداله به‌خوبی و خوشی شروع می‌شه. فقط زودتر خطبه را بخوانم تا خدای ناکرده گناهی از من سر نزند.» گفتم‌: «ببین حاجی، ملا‌‌؟ فکر کنم شما رو خوب توجیه نکرده‌اند، اولن بنده قصد ازدواج ندارم. دوم این‌که، من تازه تغییر جنسیت پیدا کرده‌ام و هنوز آماده ارتباط نیستم و سوم‌ این‌که گفته‌اند این عذاب شماست، نشان‌دهنده این است که زندگی کردن با من یک جهنم تمام عیار است یعنی جهنم در بهشت. شما بهتر است دنبال این باشید که از امکانات بهشتی بیش‌تر استفاده کنید تا بودن با من که خودم یک دوزخ بالقوه هستم.»

ملا محمد خندید و گفت‌: «به قول اون شاعر معروف: «ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است، بگشای زرخ پرده که محتاج لقاییم.» گفتم‌: «بابا جان، من می‌گم نره، شما می‌گی بدوشش؟ آخه من نمی‌تونم و نمی‌خوام با حاج آقای دیلاقی مثل شما باشم‌، مگه زوره‌؟» ملا محمد جواب داد‌: «این‌جا شما تصمیم نمی‌گیرید حاج خانم. حتمن یک صلاحی بوده که این تصمیم گرفته شده و من و شما رو برای زندگی کردن با هم نامزد کرده‌اند‌.» تا اومدم بگم گوه خورد هر کی نامزد کرد با شما‌، که ملا من رو مثل پر کاه از جا بلند کرد و روی کاناپه خوابوند و خودش هم روی من نشست و گفت‌: «استغفراله، ببین می‌خواستم قبل از خطبه بدنمان با هم تماس نداشته باشد، نذاشتی دیگه‌، این‌قدر حرف زدی مجبورم کردی این‌کار رو بکنم.» شروع کرد به خوندن آیه که النکاح سنتی …. صحبت‌اش رو قطع کردم و گفتم‌: «نامرد حداقل بذار برم دست‌شویی تا آماده بشم.»

گفت‌: «تا جواب خطبه عقد رو ندی از دست‌شویی خبری نیست‌، نامرد هم خودتی ضعیفه. حالا خفه‌خون بگیر تا حرف‌هام تموم بشه‌.» ملا محمد خطبه رو خوند ولی من جواب نمی‌دادم و بالاخره با چند سیلی محکم تو گوشم مجبور شدم بله رو بگم. ملا با خوش‌حالی گفت‌: «خوب حالا محرم شدیم پاشو برو دست‌شویی و خودت رو آماده کن که یه عالمه کار داریم‌.» بلند شدم و رفتم دست‌شویی. رنگ به چهره نداشتم‌. خواستم در دست‌شویی رو قفل کنم‌، دیدم که فکر این‌جا رو هم کرده بودند و در فقط بسته می‌شد و قفل نداشت. چند دقیقه‌ای الکی روی توالت فرنگی نشسته بودم و الکی معطل می‌کردم. ملا محمد پشت در آمد و گفت‌: «عزیزم بیا بیرون دیر شد.» آهسته گفتم‌: «عزیز ننه‌ات باش مرتیکه پشم و پیلی.» جواب داد‌: «ملا فدای اون زبون تلخت بشه، بیا عزیز دل، بیا نمی‌خواد زیاد به خودت برسی‌، همین جوری هم تو دل ما جا گرفتی.» داشتم بالا می‌آوردم‌. بازم معطل کردم تا این‌که در باز شد و دست ملا من رو لخت از روی دست‌شویی بلند کرد و بیرون آورد.

جیغ زدم و گفتم‌: «بی پدر و مادر صبر‌کن لباسم رو بپوشم، خرس گنده، الاغ‌.» گوش ملا محمد بده‌کار این حرف‌ها نبود و در حالی‌که من رو مثل بره دنبال خودش می‌کشید گفت‌: «من‌که چند ثانیه دیگه می‌خوام اونا رو در بیارم چرا تو زحمت بکشی بپوشی‌شون، عزیزم بدقلقی نکن، بیا الان می‌برمت تو اتاق خواب، اگه بدونی چه تخت خوش‌گلی برامون تو اتاق خواب گذاشته‌اند، خیلی راحته به جون تو.» من در حالی‌که دست‌و‌پا می‌زدم و جیغ می‌زدم گفتم‌: «من دکترم می‌دونی‌؟ بذار اول معاینه‌ات کنم ببینم بیماری چیزی نداشته باشی؟ اصلن کاندوم داری‌؟» ملا رگ گردنش زد بیرون و گفت‌: «گوه زیادی نخور، بعدن سر فرصت معاینه‌ات رو هم انجام بده.» فکری به ذهنم رسید و با خودم گفتم‌: «بهترین کار اینه که کاری کنم تا مامورین مجازات فوری سر برسند.» شروع کردم به بلند بلند فحش‌دادن به کلیه عوامل عالم آخرت، از نکیر و منکر شروع کردم و هیچ‌کس رو بی‌نصیب نذاشتم‌.

چند لحظه بعد در باز شد و شش هفت مامور ریختند داخل خانه و ملا محمد مجبور شد من رو رها کند و خودش گوشه‌ای بایستد. سریع لباس‌هایم رو پوشیدم و رو به مامورها گفتم‌: «آقایون، درست تشریف آوردید، بنده گناه‌کارم و خواهر و مادر تمامی ارکان عالم آخرت را یک‌جا آباد کردم‌، لطفن من‌را با خودتان به جهنم و یا هر جا دل‌تان خواست ببرید.» تا مامورها بخواهند من را با خود ببرند، صاحب‌خانه پیر با لبخند و چهره نورانی به هم‌راه پیش‌کارش وارد شد و همه مامورها فوری به گوشه‌ای رفتند و تا کمر جلوی او خم شدند.

پیرمرد گفت‌: «می‌بینم که تازه عروس گریز پای ما شلوغ کرده و کل بهشت رو به این‌جا کشانده است‌.» رو به پیش‌کار خودش کرد و گفت‌: «مگر نگفته بودم کسی حق ندارد وارد این خانه شود‌؟ این‌ها، این‌جا چه می‌کنند‌؟» یکی از مامورها که معلوم بود ارشد بقیه است گفت‌: «ببخشید قربان، جسارتن ایشان مرتکب گناهان مشهود بی‌شماری شده‌اند و طبق مقررات بهشت به محض ارتکاب چنین گناهانی ما به‌صورت خودکار در مکان ارتکاب گناه حضور پیدا می‌کنیم.

علت حضور ایشان در این‌جا برای ما مهم نیست ولی با کمال احترام باید خدمت شما عرض کنم که ما باید ایشان را با خودمان به انتظامات مرکزی بهشت ببریم.» با خوش‌حالی گفتم‌: «بله، باید ببرید» رو به پیرمرد کردم و گفتم‌: «استاد ببخشید فضای خونه شما را گناه آلود کردم، انشااله قسمت بشه جبران کنیم.» پیرمرد در حالی‌که لبخند در صورتش دیده نمی‌شد و به‌صورت واضحی عصبانی بود گفت‌: «شما قبلن به اندازه کافی برای ما جبران کرده‌اید دکتر عزیز، ما بتونیم کل عالم رو از شر شما راحت کنیم خدمت بزرگی را انجام داده‌ایم‌.» رو به مامورها کرد و گفت‌: «ببریدش بازداشت‌گاه فقط به رییس‌تان بفرمایید با من تماس بگیرند……( ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,