Saturday, 18 July 2015
24 October 2020
مجله جاماندگان-سایه‌ای هراسان در شبستان عتیق-قسمت شانزدهم

«می‌بینم که شما دیرباور هستید»

2011 February 26

شراره سعیدی/ رادیو کوچه

باید کاملن به یاد داشته باشیم که روابط آخوندهای هر دینی چه با لباس فرم و چه با کت‌و‌شلوار با دین‌شان یک رابطه دو سویه است، زیرا منظور از آخوند هر کسی است که با هر لباسی از صحبت‌کردن و تبلیغ دین، خرج زندگی خود را به‌دست آورد، اگر آخوندهای هر دینی نبودند آن دین به فاصله زمانی کوتاهی از میان می‌رفت زیرا مبلغی برای آن وجود نداشت. پس هم آخوند از دین سود برده و مانند هر شغل دیگری زندگی‌اش را می‌گذراند و هم دین از وجود آخوند سود می‌برد و بقای خود را تثبیت می‌کند، هر دین و ایدئولوژی نیاز به مبلغ دارد، پس آخوند فرآورده طبیعی هر دین است و دین بدون آخوند وجود خارجی ندارد، آخوندها در تاریخ معاصر ما بیش از هر کسی از «رضا‌شاه» متضرر شده‌اند، زیرا او در تاریخ معاصر ما تنها کسی بوده که با «آخوندیسم» مبارزه کرده و موفق بوده، شاید تنها روحیه‌ای که توان مبارزه با این هم‌وطن‌ان‌مان را داشته باشد، روحیه‌ی رضا شاهی است، اما «محمد‌رضاشاه» بر خلاف پدرش، خود درگیر «پارادوکسی» تحقیرآمیز بود، «اسدااله علم» در کتاب خاطرات‌اش می‌نویسد که در روز هفتم آبان سال ۱۳۵۰ به خدمت شاه می‌رود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در لابه‌لای گفت‌وگوهایی که آن روز شاه و علم با هم داشتند شاه به علم می‌گوید: «امروز روز شهادت حضرت علی است و به‌طوری که می‌بینی کراوات سیاه بسته‌ام نه فقط به منظور رعایت ظواهر امر، بلکه به‌دلیل ایمان عمیقی که به خداوند و امامانش دارم، بسیار احساس تسکین‌دهنده‌ای است، هر چند که نمی‌توانم برای تو توضیح بدهم که چرا؟» از نوشتار زیر که در واقع بخشی از خاطرات شاه است می‌توان به برخی از اعتقادات مذهبی محمدرضا پی برد:

در لابه‌لای گفت‌وگوهایی که آن روز شاه و علم با هم داشتند شاه به علم می‌گوید: «امروز روز شهادت حضرت علی است و به‌طوری که می‌بینی کراوات سیاه بسته‌ام نه فقط به منظور رعایت ظواهر امر، بلکه به‌دلیل ایمان عمیقی که به خداوند و امامانش دارم، بسیار احساس تسکین‌دهنده‌ای است، هر چند که نمی‌توانم برای تو توضیح بدهم که چرا؟»

کمی بعد از تاج‌گذاری پدرم دچار حصبه شدم و چند هفته با مرگ دست به گریبان بودم و این بیماری موجب ملال و رنجش شدید پدر مهربانم شده بود. در طی این بیماری سخت، پا به «دائره عوالم» روحانی خاصی گذاشتم که تا امروز آن را افشا نکرده‌ام. در یکی از شب‌های بحرانی کسالتم مولای متقیان «علی» علیه السلام را به خواب دیدم در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت.

در آن موقع با این‌که بیش از هفت سال نداشتم با خود می‌اندیشیدم که بین آن رویا و بهبود سریع من ممکن است ارتباطی نباشد. ولی در همان سال، دو واقعه‌ی دیگر برای من رخ داد که در حیات معنوی من تاثیری عمیق برجای نهاد. در دوران کودکی تقریبن هر تابستان هم‌راه خانواده خود به امام‌زاده داود، که یکی از نقاط منزه و خوش آب و هوای دامنه البرز است، می‌رفتیم.

برای رسیدن به آن محل، ناچار بودیم که راه پر پیچ و خم و سراشیب را پیاده و با اسب طی کنیم، در یکی از این سفرها که من جلو زین اسب یکی از خویشاوندان خود که سمت افسری داشت، نشسته بودم، ناگهان پای اسب لغزیده و هر دو از اسب به زیر افتادیم. من که سبک‌تر بودم با سر به شدت بر روی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی که به خود آمدم، هم‌راهان من از این‌که هیچ‌گونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب می‌کردند. ناچار برای آن‌ها فاش کردم که در حین فروافتادن از اسب، حضرت ابوالفضل فرزند برومند حضرت علی ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت. وقتی که این حادثه روی داد، پدرم حضور نداشت ولی هنگامی که ماجرا را برای او نقل کردم، حکایت مرا جدی نگرفت و من نیز با توجه به روحیه‌ی وی نخواستم با او به جدل برخیزم ولی هنوز خود هرگز کوچک‌ترین تردیدی در واقعیت امر رویت حضرت «عباس ابن علی» نداشتم.

سومین واقعه‌ای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب کرد، روزی روی داد که با مربی خود در کاخ سلطنتی «سعدآباد» در کوچه‌ای که با سنگ مفروش بود قدم می‌زدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره‌ی ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از «عیسی‌بن‌مریم» ترسیم می‌سازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبه‌رو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیش‌تر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سوال کردم: «او را دیدی؟» مربی متحیرانه جواب داد:« چه کسی را دیدم؟ این‌جا کسی نیست‌« اما من این‌قدر به اصالت و حقیقت آن‌چه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سال‌خورده من کوچک‌ترین تاثیری در اعتقاد من نداشت.

امروز که این ماجرا را بیان می‌کنم، شاید بعضی افراد، خصوصن غربی‌ها تصور کنند که من خیال‌بافی می‌کنم، یا آن‌چه دیده‌ام، یک حالت ساده روانی بوده است. ولی باید به‌خاطر داشت که ایمان به عالم روح و تجلیاتی که به حساب ماده در نمی‌آید، از خصایص مردم مشرق زمین است و چنان‌که بعدها دریافتم، بسیاری از مردم باختر نیز همین ایمان و اعتقاد را دارند. وانگهی، من در آن موقع هیچ‌گونه دلیلی برای جعل این موضوع و بیان آن برای مربی خود نداشتم و امروز نیز انتفاعی از لاف زدن در این قبیل مسایل نمی‌برم و جز عده‌ی معدودی از نزدیکان من، کسی تاکنون از این جریان مستحضر نبوده است و حتا پدرم که همیشه خود را به او بسیار نزدیک و صمیمی می‌دانستم، هرگز از این موضوع کوچک‌ترین اطلاعی پیدا نکرد.

پس از این واقعه، با وجود این‌که به بیماری‌های سخت از قبیل سیاه سرفه، دیفتری و چند مرض شدید دیگر مبتلا شدم، هرگز مکاشفه دیگری برای من پیش نیامد. چنان‌که در هشت سالگی مبتلا به بیماری جان‌فرسای مالاریا شدم و با نبودن وسایل مداوای امروزی، از این بیماری به سختی نجات یافتم ولی در طی هیچ‌یک از این بیماری‌ها، رویایی مانند آن‌چه نقل کردم، نداشتم… محمدرضا پهلوی در مصاحبه  با فالانچی نیز چنین می‌گوید:

«من به‌طور پیوسته احساس پیش از وقوع دارم و آن درست به اندازه غریزه‌ام، قوی است. حتا آن روز که آن‌ها مرا از شش پایی «6 قدمی» هدف گلوله قرار دادند، این غریزه‌ام بود که نجاتم داد. چون وقتی که آن شخص با تفنگ خود به طرف من نشانه رفت، من به‌طور غریزی به یک نوع چرخش دورانی به دور خود مبادرت کردم و در یک لحظه قبل از آن‌که او قلب مرا هدف قرار دهد، خود را به کناری کشیدم و گلوله به شانه‌ام اصابت کرد. یک معجزه… فقط کار یک معجزه بود که مرا نجات داد… شما باید به معجزه اعتقاد داشته باشید. بر اثر یک معجزه که توسط خداوند و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم. من می‌بینم که شما دیرباور هستید.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,