شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
20 September 2016
بخش 1

«بارزانی، شاه، مافیا یا سرطان کردستان؟»

۱۳۸۹ اسفند ۱۲

عرفان قانعی‌فرد / رادیو کوچه

حزب بارزانی یک حزب عشیره‌ای است و بارزانی‌ها می‌خواهند که همانند شاه، بر هر آن‌چه در کردستان می‌گذرد، کنترل داشته باشند…حکومت کردی در اربیل، نمایندگی بخش مهمی از جامعه را متضمن نمی‌باشد، این حکومت فاقد مشروعیت در نمایندگی مردم می‌باشد‌؛ فئودالیسم‌، هنوز موجود است .

(عبداله اوجالان، در پاریس – 10 اوت 1992)

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

می‌خواهد یکه تاز و تک سوار توسن قدرت در کردستان باشد، هماورد و رقیبی هم در برابر دیدگان و رویاروی خود نبیند و مبادا از نسل جوان هم کسی سربرآورد، بلکه باید بر آستانش کرنش کنند و بگویند «هر چه کرد دارد، مدیون قدرت و مقام شامخ آن جناب است» و خودش نیز، خود را عین کرد و کردستان بنامد و انگار حکم خداوندی است که همه آن شاه را جدی بگیرند و رهبری او را بپذیرند…کم‌ترین نقدی هم‌، با واژگانی آشنا پاسخ داده می‌شود‌: جاش‌، وابسته، خائن، جاسوس‌، پلید و …اما ریشه این توهم و خود‌بزرگ‌بینی هم در چیست‌؟ در آن‌که من فرزند مصطفی بارزانی هستم، …یک توهم و خودبزرگ‌بینی بیمارگونه که چنان از 1946 در مغز و اندیشه کردها، مانند کرم خاکی نفوذ کرده است که با هزار آب و گلاب این زنگ‌زدگی ذهنی پاک نمی‌شود، و طبعن به قول شاعر، پسر هم دارد نشان از پدر…

………………………………………………

پدری که کارگر ساده جاده‌سازی در سلیمانیه بود‌، پس از شرکت در ماجرای عصیان شیخ سعید بیروکی‌، مصطفی بارزانی – فرزند شیخ بابو – به کردستان ترکیه می‌رود که شاید چیزی به چنگ بیاورد و غنیمتی داشته باشد‌، چون وعده کمک مالی شیخ سعید را باور کرده بود ، اما ماجرا سرکوب شد و به عراق فراری داده می‌شود و انگلیسی‌ها هم دستگیر و به سلیمانه‌اش می‌برند… در آن‌جا، برادرش شیخ احمد‌– که می‌گویند مذهبی و روحانی بوده است و … – نزد انگلیسی‌ها دست به دامان می‌شود که مصطفی– که در آن ایام 30 سال سن داشت و فاقد هرگونه سوادی بود که در ارتش مفید فایده‌ای باشد‌-‌، از سربازی معاف شود‌، که می‌شود و  تبلیغ کرده‌اند که در 13 ژوئیه 1943 از زندان می‌گریزند، اما چنین نیست… و محمود ئاغای زیباری وی را فراری می‌دهد و جلال امین بگ، سناریو را اجرا می‌کند که ایشان به طور ساختگی از داخل خاک ایران‌، خود را به قصبه سنگلاخی بارزان برساند. یک پاس‌گاه ژاندارمری شاندر را خلع سلاح کرد و دارای 13 قبضه تفنگ شد و به مکاتبه با حکومت پرداخت و دوباره ترور  ژاندارم‌ها و خلع سلاح پاسگاه‌ها.

در فضای جامعه آن روز، نام بارزانی در میان عامه مردم مطرح شد و افسانه و اسطوره بارزانی شکل گرفت و آن‌چنان شاخ و برگ ناروا و نادرست دادند‌ که دیگر هویت و شخصیت و اصالت واقعی گم شد اما کارشناسان امنیتی ایران و ترکیه‌، او را فردی ابن وقت و مفسده جو و کج فکر معرفی کردند

در فضای جامعه آن روز، نام بارزانی در میان عامه مردم مطرح شد و افسانه و اسطوره بارزانی شکل گرفت و آن‌چنان شاخ و برگ ناروا و نادرست دادند‌ که دیگر هویت و شخصیت و اصالت واقعی گم شد اما کارشناسان امنیتی ایران و ترکیه‌، او را فردی ابن وقت و مفسده جو و کج فکر معرفی کردند. و عیسی پژمان، نماینده ساواک در کردستان عراق می‌گوید «مصطفی بابوی بارزان، کسی است که هرگز به مدرسه‌ای نرفت و سوادی نیاموخت و تا روز مرگش به‌جز یک امضای ناخوانا و بدون شکل، نوشته‌ای از او دیده نشد و پیران قدیم ده بارزان به کنایه به وی نام و لقب ملا داده‌اند که گویی به درجه ملایی رسیده است اما هرگز مرتبه‌ای از مراتب طلبگی علوم دینی را طی نکرده است و استفاده از این لقب هم اجحاف در حق روحانیون برجسته است». کلنل روبرت که سناریوی فرار بارزانی را فراهم کرده بود سرهنگ ادموندز ، نماینده انگلیسی‌ها را مامور رابط با بارزانی قرار داده بود و هرچه حزب هیوا می‌خواست که بارزانی را به زیر پرچم خود فرا بخواند و در کوهستان نقش راهبری و استراتژیک را برای او بازی کند، بارزانی ممانعت کرد، زیرا آنان را وابسته به آمریکا می‌دانست. اما هیوا در تبلیغات خود، بارزانی را رهبر کرد دارای نیروی نظامی در کوهستان مطرح کرده بود، اما بارزانی حتا علیه عامل فرار خود و محمود ئاغا زیباری هم عصیان کرد.

انگلیسی‌ها می‌خواستند که شکل‌گیری حکومت کردی کردستان توسط قاضی محمد را متزلزل کنند، این بار ژنرال رنتن به تهدید هوایی و جنگ با بارزانی دست زد و بارزانی هم بر طبل جنگ کوبید… که کسی هنوز هم نپرسیده است در ان ایام تامین اسلحه و مهمات او، آیا تنها با راه‌زنی و ترور سربازان فراری عراقی ممکن بوده است‌؟‌ یا این‌که، به طور مخفیانه توسط انگلستان حمایت شده است‌؟  و وقتی در زمستان 1944 ، نوری سعید‌– نخست وزیر‌– او را به بغداد دعوت کرد که مذاکره بکنند، چنان شخصیت بارزی بود که با ماجد مصطفی وزیر کشور یا نخست وزیر بنشیند و گفت‌و‌گو کند‌؟ حزب هیوا بود که برای نخستین بار وی را انسانی دیکتاتور نامید که به صورت خشن و جنجالی مسئله خودمختاری کردستان را مطرح می‌کند و اصلن نمی‌خواست در گفت‌وگویی با دولت – حتا حمدی پاچچی هم – به توافق برسد زیرا برنامه‌ای دیگر در سر داشت .

در زمستان 1945 –  12 فوریه‌- بارزانی، حزب رزگاری یا آزادی را بنیان نهاد. که به‌زودی شهرت یافتند بر جریان تبلیغات ناسیونالیستی کردی، مسلط شدند و حزب هیوا هم عرصه رقابت را ترک کرد و اضمحلال یافت. بارزانی با حمله به مرکز پلیس‌، در اواخر آوریل 1945 ، منطقه بارزان را به ناآرامی کشانید و عراق هم 2 ستون نظامی به آن منطقه فرستاد و به صورت صوری هم نیروی هوایی بریتانیا پشتیبانی کردند. در 10 اوت 1945 قیام بارزان دوباره شروع شد و افسران انگلیسی‌– میجر مور و کاپیتان استاک‌– با بارزانی گفت‌وگوها کردند، سپاه عراق و فئودال‌های کرد هواخواه حکومت به فراری دادن بارزانی پرداختند.

ایجاد حرکت قاضی محمد امید تازه‌ای را در کردستان عراق پدید آورده بود خصوصا روشن‌فکرانی مانند ابراهیم احمد به آن گرویده بودند، سپتامبر 1945 قاضی محمد سفر دومش را به آذربایجان شوروی انجام داد. روشن‌فکران کرد هم آرزو و آمال‌های خود را در حمایت از قاضی محمد می‌دیدند که این نقطه عطف سیاسی را نگه دارند و آن را پای‌گاهی برای توسعه سیاسی فرهنگی کردستان قرار دهند و حتا افرادی آن را فرصتی برای غنای ادب و فرهنگ کردستان می‌دانستند، هاشیموف کنسول روس در ارومیه‌، مرکز روابط فرهنگی مهاباد را تاسیس کرد و دست‌گاه‌های چاپ از روس‌ها در اختیار کردها نهاده شد‌.

روز 7 یا 11 اکتبر 1945 بارزانی به هم‌راه عشیره‌اش به مهاباد وارد شد و گروهی با اغراق آن را 35000 و گروهی آن را 9000 و حتا 3000 نفر می‌دانند اما به هر حال تا 1200 نفر برای بارزانی قابل شمارش بود، اما دعوتی از طرف قاضی محمد،  در کار نبود. روس‌ها در مورد بارزانی شک و تردید داشتند که شاید بنا به توطئه انگلیسی‌ها وارد کردستان شده است و قاضی محمد هم ناچارا این میهمان ناخوانده را به جایی فرستاد و ابراهیم احمد معتقد است که حدود 4500 نفر از گرسنگی یا سرما و یا تیفوس درگذشتند و این بار سنگینی بود برای حرکت قاضی محمد. به هر حال قاضی محمد با احتیاط و حفظ احترام با بارزانی رفتار و با شریک خودخوانده‌اش، تعامل کرد  و بعد متوجه ناسازگاری بارزانی شد که خود را فرمانده لشکر کردستان نامید، و حتا ژنرال خودخوانده، که هرگز دانشکده‌ای نظامی را طی نکرده است و روس‌ها هم به وی چنین درجه و مدالی نداده‌اند.

بارزانی ، حسادت فوق العاده‌ای به قاضی محمد داشت‌، بدون اطلاع قاضی محمد به پادگان روس‌ها در تبریز رفت و موجب فریب قاضی شد و در کار و برنامه او کارشکنی می‌کرد و گرچه قاضی محمد هم باور و اعتماد چندانی به مصطفی بارزانی نداشت و بارزانی هم در نزد مردمان عشایر لب به انتقاد از قاضی محمد گشود و قاضی هم از اختلال بارزانی و عدم احترام او به قوانین و شرایط حکومت ایران، ناراضی بود و موجب تشویش خاطرش. وقتی که حزب دمکرات در برابر چشمان بارزانی رشد کرد، بارزانی با هماهنگی روس‌ها سعی داشت که مشابه آن را در کردستان عراق بسازد چرا که بارزانی می‌خواست رهبر بلامنازع عرصه سیاسی کردستان باشد و نماینده‌ای فرستاد در 16 / 8 / 1946 حزب پارتی دمکرات کردستان – در ابتدا کرد – اعلام شد و بارزانی را به عنوان رهبر اعلام کردند و از زمستان 1946 این حزب بر کردستان سایه افکند.

در 9 مه 1946 1946 آخرین سرباز روسی هم از ایران خارج شد ، قاضی محمد متوجه شد که باید دوباره با حکومت و قدرت مرکزی ایران تعامل داشته باشد، بنابراین تصمیم گرفت که به استقبال ارتش برود و به ارتش کمک کند، و حتا سرلشکر همایونی در گفت‌وگوی خود با تاریخ شفاهی دانش‌گاه هاروارد اعلام کرده است که وقتی قاضی محمد به دیدار او رفته است، نیروهای بارزانی به ماشین جیپ همایونی و قاضی محمد، تیراندازی کرده است و این سخن، کلیه داستان‌سرایی‌ها و مرثیه‌سرایی‌های تبلیغاتی هواخواهان بارزانی‌ها را باطل می‌گرداند.

بارزانی با پیش فرض احتمال دستگیری به تهران رفت و در رکن 2 ارتش، هر آن‌چه بدگویی بود از قاضی محمد گفت به این بهانه که راهی بیابد که از مهلکه ایران بگریزد ، گرچه به خاطر رقابت با قاضی محمد ادعا کرد هم سفیر آمریکا را دیده است و هم شاه را‌، اما در هیچ سندی رسمی، صحت این ادعا اثبات نشد. در 17 دسامبر 1946 جمهوری مهاباد پس از 11 ماه سقوط کرد و چند روز بعد قاضی محمد دستگیر شد و بارزانی با وجود در اختیار داشتن نیروی نظامی، هیچ کمکی برای آزادی وی انجام نداد و 31 مارس 1947 اعدام شدند که البته رزم آرا  و شاید هم همایونی، برخلاف میل شاه‌، دستور اعدام وی را صادر کرد اما نفوذ انگلیسی‌ها را بی‌تاثیر نمی‌دانند. وقتی به بارزانی گفتند که قاضی اعدام شد، فورن صدایش را بلند کرد و گفت‌: «شما چرا ناراحتید‌؟ ‌حکومت آن‌ها را به خیانت متهم کرده … آن‌ها بار گرانی روی شانه ما بودند‌..و در کتاب آدامسون آمده است که بارزانی، رسمن قاضی محمد را انسانی ترسو و جبون نامید. ‌بارزانی تا فروپاشی مهاباد، به انگلیسی‌ها باور داشت، اما در مهاباد هم سعی داشت بنا به روحیه ابن وقتی، طرف روس‌ها را آزموده بود و می‌خواست به آن‌جا برود، بارزانی که گویی ماموریتش در مهاباد تمام شده بود، راه شوروی را در پیش گرفت. بارزانی در نامه‌ای به امیر بوتان نوشته است که «یاغی بودن در شمال عراق تنها برای تفریح و خوشی زندگی ماست، انگار تو بسیار خل وضع و احمق هستی که باور کرده‌ای ما برای آن خواب و رویای دست نیافتنی‌، جنگ می‌کنیم‌. و تا کنون ما در تاریخ نشنیده و نخوانده‌ایم که روزی روزگاری کشوری باشد که نامش کردستان باشد و هیچ چیزی که سبب مادی و معنوی داشته باشد برای آن‌- چه که ما کردستان می‌نامیم‌-  وجود ندارد….در پایان از تو می‌خواهم که به ارسال نامه‌های مزخرف خود ادامه ندهی که از ما می‌خواهی که سهیم و شریک شوی در آن خوابی که می‌بینیم و ما چه بسیار افرادی مانند تو را آزامایش کرده‌ایم‌، حتا امپراتور پیر را که بریتانیای کبیر نام دارد‌، که به ما وعده داد و چنان کرد که ما در دام بیفتیم و سپس دست از ما شست و رفت.»  (کتاب زندگی نامه عمر شیخ موس). در روسیه هم، یک سال قبل از بازگشتش به عراق – 1957 – به جلال طالبانی گفته بود‌: «سعی کنید به سمت آمریکا بروید، روس‌ها را آزموده‌ایم و چیزی ندارد.»

شاه برای به دست آوردن رضایت فرزندان قاضی محمد‌، آن‌ها را بورسیه ساواک کرد که به ادامه تحصیل به اروپا بروند. بارزانی‌ها پس بهم ریختن اوضاع امنیتی منطقه‌– با حمله به نیروهای

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,