شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
29 October 2016
مام غنی‌بلوریان، زندانی سیاسی شاه، درگذشت،

«نه جاسوسم، نه وابسته‌، یک انسانم اما کرد دگر‌اندیش»

۱۳۸۹ اسفند ۱۹

عرفان قانعی‌فرد / رادیو کوچه

نمی‌دانم «این چه رازی است که سال بهار، باعزای دل ما می‌آید.» از رثا نوشتن چندان دل خوشی ندارم، اصولن از بت‌پرستی  و فرد‌پرستی گریزانم‌. اما گاهی انسان‌هایی هستند که نمی‌شود یادشان نکرد، برایشان ننوشت و سخنی نگفت…مام غنی‌بلوریان هم از آن گروه است و شاید لایق ذکر خیر. بامداد روز 9 مارس با سکته مغزی زندگی را به درود گفت (متولد 1303)

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گرچه ما مرده‌پرستانیم و اکنون وقت مردن، مسجد شهر را برایش قرق می‌کنند و گلاب می‌پاشند… اما وقت زنده بودنش کسی شاخه‌ای پر خار به رایگانش نمی‌داد و اما امروز تاج‌گل بی‌خار بر سر قبرش می‌گذارند. «هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست‌.»

مام غنی‌بلوریان شاید هنگامی که بنا به برهوت اندیشه فکری در ایران، و فقر کردستان، دل در گرو حزب توده نهاد، نمی‌دانست که چه روزگاران تلخی مانند زادگاه مادری‌اش، خواهد داشت. سال 1331 دوران انتخابات مجلس شورای ملی – دوره 17 – به انتخاب شدن صارم‌الدین صادق وزیری کمک می‌کرد و دوست داشت که او برنده میدان باشد و شاید محمد قاضی مترجم، اگر آن روز هم‌راهش می‌بود، صارم‌الدین تنها به مهاباد نمی‌رفت .

اما شاه، باوری به انتخابات آزاد نداشت‌، مثل هر رهبر و حاکم و شاه و شیخ دیگری در ابتدای امر برگزاری انتخابات بدون کوچک‌ترین مداخله و اعمال نفوذ و توصیه را اعلام کرد، اما نماینده کردها را به مجلس راه نداد زیرا باورش این بود که این پیرو اندیشه چپ، نباید حضوری در آن مجلس داشته باشد. و طرفه این‌که سید‌حسن امامی «‌امام جمعه شیعه تهران‌» از شهر مهاباد سنی‌نشین‌، وکیل شد.

مام غنی‌بلوریان دوستی‌اش با صارم‌الدین صادق‌وزیری و شاگرد او -عبدالرحمن قاسملو – آغاز شد، چون صارم‌الدین کمیته ایالتی کردستان- کاک- را در حزب توده بنیان نهاده بود و شاگرد خود را بال و پر داد و قاسلمو آن را به حزب دمکرات کردستان ایران مربوط ساخت و سال 1333 اولین شماره روزنامه کردستان را منتشر ساختند که قاسملو و بلوریان و عزیز یوسفی هم در آن مطلب می‌نوشت.

در ان ایام حکومت با حزب توده و سازمان افسران برخورد قانونی‌اش را آغازیده بود و احمد توفیق هم در خانه برادر مظهر خالقی پناه گرفته بود و تصمیم بر ان شد که بلوریان جانشین توفیق باشد که مبادا یکی دستگیر شود اما مرداد 1334 بلوریان به محض ورود به سنندج، دستگیر شد و تا 5 مرداد 1357 ادامه یافت. و 24 سال دوران جوانی اش را پشت میله‌های زندان شاه گذرانید.

اما چون کرد زبان بود و هنوز 10 سالی از ماجرای خونین اعدام شادروان پیشوا قاضی محمد بنا به نفوذ انگلیسی‌ها‌، می‌گذشت، نام او و یوسفی در بین مردمان مناطق کردنشین، مشهور شد و حتا کردهای عراقی- مانند جلال طالبانی و ابراهیم احمد- در نوشته‌های حزب خود شاه را به ظلم و ستم علیه کردها و آغشته بودن خونش به اعدام قاضی محمد و زندانی کردن 2 زندانی کرد، متهم می‌ساختند.

پس از سال 1337 که ساواک – بخش برون‌مرزی، می‌خواست بنا به طرح محرمانه خود قیام مسلحانه کردها را علیه عبدالکریم قاسم راه‌اندازی کند، مامور شاه و نماینده ساواک به دنبال فهم و ترسیم نقشه راه بود. عیسی پژمان در پاریس با کامران بدرخان- استاد دانشگاه سوربن- دیدار می‌کند که شاه و حکومتش چگونه می‌توانند رضایت خاطر کردها را به هم‌کاری جلب کنند… کامران هم انسانی آگاه و خوش قلب‌، در پاسخ می‌گوید «شرط اول قدم آن است که شاه برادری‌اش را ثابت کند و آن هم عدم اعدام دو زندانی کرد، عزیز یوسفی و مام غنی‌بلوریان است.» گرچه آن دو به خاطر کرد و کردستان دستگیر نشده بودند، اما پیام محرمانه به دست شاه رسید و با 1 درجه تخفیف، هر دو به حبس ابد محکوم شدند و زندانیان سیاسی قدیمی ایران نام گرفتند.

از محمد قاضی و هم صارم‌الدین صادق‌وزیری شنیده بودم که مام غنی‌انسانی احساساتی و عاطفی بوده است و یک بار در زندان که یکی از ماموران ساواک- بخش کردستان-به بازجویی مام غنی می‌رود، در پاسخ‌اش ناگهان عصبانی و بر افروخته می‌شود و می‌گوید‌: «نه جاسوسم، نه وابسته، یک انسانم اما کرد دگر‌اندیش… و روی پرونده‌اش، هنوز هم شاید آن جمله باقی مانده باشد.

پس از آزادی از زندان، 5 مرداد 1357، کم کم فضای سیاسی ایران دست‌خوش شروع انقلاب بود و کردها وی را به عنوان یک قهرمان و شاید اسطوره مقاومت می‌نگریستند و روزنامه‌ها هم او را به نیکویی ستودند. انقلاب صورت گرفت.

در کردستان غوغا شد و حکایتش در این مختصر نمی‌گنجد همه دست‌خوش تند‌رویی بودند هم کردها و هم حکومت و هر دور امروزه روز به آن معترف‌اند، اما با این رسوایی چه بخشایشی؟…جنگ سنندج، جنگ نقده و … هنوز انگشت اتهام‌ها به سوی هم‌دیگر است، اما محترمانه‌ترین و شاید عادلانه‌ترین عبارت آن است که هر دو دست‌خوش احساسات و تندرویی بودند.

قاسملو، مام غنی را رقیب خود می‌دید و هرچند اوایل سعی داشت که دوباره به حزب توده نزدیک شود، و همیشه در سخنانش مام‌غنی را به احساسی و هیجانی بودن، متهم می‌ساخت، اما خود دچار احساسات شده بود و می‌خواست رقیب سپید موی را از میدان به در کند و برای همین نکته به بعث نزدیک‌تر شد. در کنگره 4 حزب بود که مام‌غنی و عبدالرحمن ذبیحی‌، قاسملوی دست‌خوش احساسات و هیجان و در جست‌جوی قدرت بلامنازع حزب را به استبداد و خود محوری متهم کردند و دیگر این برای قاسملو، غیر‌قابل تحمل بود و مام‌غنی از حزب قهر کرد، و در قدم اول قاسلمو برای کسب مشروعیت وجود مام‌غنی را ضروری می‌دید و بدین سبب ملا عبداله حیاکی- حسن زاده- را به سراغ او فرستاد و ملا عبداله هم گفت «ما چاره نداریم، به کمک و پشتیبانی بعث نیازمندیم» اما مام‌غنی‌، از کسر‌شان فرستاده قاسملو هم دو چندان برافروخته شد و حزب را ملعبه بعث نامید و بایکوتش کرد. این بار قاسملو از سیاست مصطفی بارزانی تقلید کرد و این مخالف دگر‌اندیشه و دل‌سوخته کرد و کردستان را به انواع تهمت‌ها و استهزاها ، شخصیت و نام و فکر او را به بازی گرفت…

اما مام‌غنی در ابتدا نمی‌خواست که حزب را  قربانی قاسملو و هواداران نان و نمک کرده با بعث کند، انشقاق کنگره 4 رخ داد‌. حزب دمکرات کردستان ایران- هواداران کنگره 4- دوست داشت با حکومت به یک سری توافق‌هایی برسد و آن را به  اجرای ماموریت حزب بعث و به آتش کشاندن کردستان در جهت مطامع خود، ترجیح داد اما قاسملو  هیجان مردم کرد را می‌شناخت و خوب سوار موج تبلیغ شد و مام‌غنی را به کنج فرستاد و به قول خودش از میدان به در کرد…قاسملو و حزب در آن هنگام توافق با جمهوری اسلامی را به ضرر منافع می‌دیدند، همان‌گونه که مرگ احمد توفیق را در پرده ابهام نهاد، کنار گذاردن مام غنی را هم زیر لب تکرار نکرد و بعدها خود که می‌خواست با جمهوری اسلامی به توافق برسد و جنگ تمام شده بود، گروهی از هم‌رزمان حزبی‌اش چشم به اسراییل دوخته بودند و این بار نزدیک شدن او و توافق‌اش با حکومت ایران را به ضرر می‌دیدند و خود قاسملو هم قربانی همان سیاست حذف شد که خودش بارها سناریوش را نوشته بود.

قاسملو از سیاست مصطفی بارزانی تقلید کرد و این مخالف دگر‌اندیشه و دل‌سوخته کرد و کردستان را به انواع تهمت‌ها و استهزاها ، شخصیت و نام و فکر او را به بازی گرفت…

گرچه مام غنی دوباره به حزب توده پیوست، راهی غربت شد و با علی خاوری به دیدار مسوولان وقت شوروی سابق رفت اما مدتی بعد هم از ان دست شست و نوشت که این حزب باوری به دمکراسی ندارد و امیدی هم نمی‌رود که دمکراسی و آزادی مفهومی دراین حزب داشته باشد و شاید نخستین فرق مام غنی و قاسملو در این بود که خود را ملت کرد نمی‌نامید، حزب دمکرات کردستان را بک سازمان سیاسی می‌دید نه کل کرد و کردستان، اما متاسفانه شیوه مصطفی بارزانی در قاسملو نهادینه شده بود و نقد خود را توهین به ملت کرد می‌شمرد. گرچه امروزه روز حزب دمکرات کردستان هم‌چنان بازیچه و ملعبه همان سیاست است، شاید مرگ مام‌غنی یادآور آن نکته باشد که رمز بقای با حضور نسل جوان باورمند به هویت و استقلال و تعامل سیاسی است نه بازی به احساس و هیجان.

امروز مام غنی از کردستان و جهان هستی رفت و سال 1376 خاطراتش- ئاله کوک- را نوشت و چون اندکی از اسرار قاسلمو را افشا کرده بود، باز هم از موج اتهام‌های بقایای آن حزب در امان نماند… بهار 1388 از استکهلم با وی تماس گرفتم، راهی سویس بودم و دیدار با صارم خان صادق وزیری، خواستم در بین راه در کلن آلمان، اتراقی بکنم و روایتش را بشنوم، چنین گفت‌:  «مریض احوالم، شاید روزی در جایی با هم روبه‌رو شدیم، از ارسال کتاب ابراهیم احمد سپاس‌گزارم، او هم خادم و دل‌سوز کرد و کردستان بود، اما مردم ما قدر شناس دل‌سوخته گانش نیست، خاک ناسپاسی است انگار.. شنیده‌ام کتابم به فارسی در ایران منتشر شده است، اما پسرم به کجا شکایت ببرم، مترجمش که کردی نمی‌داند، کرد نیست، نمی‌دانم چه نوشته اما این کتاب، کتاب من نیست و مملو از ابهام و غلط…اما نسخه کردی‌اش بهتر و روان‌تر و کامل‌تر است.»

سرفه‌های پی در پی داشت، او را رها کردم، اما ادب گفتارش و سلامت ذهنی و دل‌سوختگی‌اش را ستودم و الان دیدار به آخرت شدیم. امید است که پس از 28  سال از – سال 1362 که ایران را ترک کرد – جنازه‌اش به کردستان ایران بازگردد و در کنار محمد قاضی در مهاباد آرام گیرد. آن سند ساواک و بازجویی مام‌غنی شاید بهترین عبارت روی سنگ قبر اوست‌: «نه جاسوسم، نه وابسته‌، یک انسانم اما کرد دگر اندیش.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,