Saturday, 18 July 2015
12 December 2019
پس‌نشینی تند

«باش‌گاه ‌مشت‌زنی»

2011 March 11

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

اوایل دهه‌ی شصت بود و جنگ و بدبختی و هزار مصیبت دیگر. هیچ‌چیز خاصی برای تفریح و سرگرمی وجود نداشت، نه تلویزیون برنامه‌ی دندان‌گیری داشت، نه ماهواره‌ای در کار بود و نه حتا «آتاری» و بازی کامپیوتری. بگیر و ببند ویدیو بود و اگر کسی از عهده‌ی هزینه‌ی خریدش هم برمی‌آمد، کم‌تر کسی ریسک نگه‌داری‌اش را می‌پذیرفت و تازه از همه‌ی این‌ها هم که گذشته، فیلم درست درمانی پیدا نمی‌شد که ببینی.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ما نوجوان بودیم و پر انرژی و ناخودآگاه دنبال راهی می‌گشتیم که بتوانیم این هیجان را تخلیه کنیم. چقدر «گل کوچیک» و «هفت ‌سنگ» و «خرپلیس»، دیگر خسته شده بودیم. تا این‌که یک روز یکی از دوستان‌مان که برادر بزرگ‌ترش در زمان شاه قهرمان بوکس بود به ما خبر داد که قرار است برادرش یک باشگاه مشت‌زنی مخفی راه‌اندازی کند. نمی‌دانم یادتان هست یا نه اما آقایان انقلابی، ورزش‌ بوکس را هم مانند بسیاری از ورزش‌های دیگر غیراسلامی تشخیص داده بودند و تا سال 68 که به لطف توجیهات «احمد ناطق‌نوری» دوباره راه‌اندازی شد، اجرا و آموزش آن ممنوع بود و مجازات‌های سختی را به هم‌راه داشت. این دوست ما خانه‌شان زیرزمین بزرگی داشت که برادرش آن‌جا را کرده بود باشگاه و نزدیک بیست جوان و نوجوان مشتاق هفته‌ای سه جلسه به آن‌جا می‌آمدند و حدود دو ساعت تمرین می‌کردند.

به جز دو سه جلسه‌ی اول که بچه‌ها با انرژی تمام ورزش می‌کردند، کم‌کم نیرو و انگیزه‌ی همه تحلیل رفت و به قول معروف همه شل و ول شدند. البته بگویم که رژیم غذایی آن روزها هم در به‌وجود آمدن این شرایط بی‌تاثیر نبود. گوشت و مرغ و هزار چیز دیگر کوپنی بود و آزادش آن‌قدر گران که همه‌ی خانواده‌ها از عهده‌ی خریدش بر نمی‌آمدند. مربی ما که این وضعیت را دید در پی چاره‌ای برای بی‌انگیزگی بچه‌ها برآمد.

یک روز عصر که برای تمرین در زیرزمین جمع شدیم، دیدیم که کف زیرزمین را موکت پهن کرده‌اند و یک گوشه‌ی آن یک تلویزیون بزرگ روی میز گذاشتند و ویدیویی در کنار آن. همه تعجب کرده بودیم و نمی‌دانستیم جریان چیست، تا این‌که مربی ما با یک فیلم ویدیو در دست آمد. فیلم اولین بخش از سری فیلم‌های «راکی» بود. مربی ما پیش از شروع فیلم برای‌مان توضیح داد که این فیلم درباره‌ی بوکس است و امروز ابتدا فیلم را می‌بینیم و بعد تمرین می‌کنیم و پس از آن دکمه‌ی «پلی» را زد و فیلم شروع شد.

نمی‌دانید در آن دو ساعت در آن زیرزمین تاریک بر ما چه گذشت. داشتیم از زور هیجان خفه می‌شدیم. فیلم که تمام شد ظرف دو دقیقه همه‌چیز جمع و جور شد و زیرزمین آماده‌ی تمرین و مبارزه. هر کدام از ما خودش را «راکی» می‌دید و حریفش را «آپولو». چشم‌تان روز بد نبیند، یک جوری به جان هم افتاده بودیم که انگار دشمن خونی‌مان را دیده باشیم و تا می‌توانستیم هم‌دیگر را مشت باران کردیم. هیچ‌کس پایش را سالم از در باشگاه بیرون نگذاشت. شب که خانه رسیدم، مادرم که چشم سیاه و کبود و ورم‌کرده‌ی من را دید، اول کمی قربان صدقه‌ام رفت و بعد که تازه اصل ماجرا را فهمید کلی بد و بیراه نثار خودم و مربی‌ام کرد و دیگر نگذاشت به باشگاه مخفی مشت‌زنی برگردم، البته این سرنوشت خیلی از بچه‌های دیگر هم بود و چند وقت بعد باشگاه به کل تعطیل شد. چیزی که باقی ماند، خاطره‌ی خوش دیگری بود از روزگار تلخی که بر نسل ما گذشته بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,