Saturday, 18 July 2015
12 August 2020
پرسه‌ای در دیار غربت- نهمین پرسه

«تکه‌ای از زندگی رعنا»

2011 March 17

سیمین/ رادیو کوچه

simin@koochehmail.com

خیلی دوست داشتم در این برنامه از شور و حال شب چهارشنبه سوری بنویسم، از پیرمرد بوته‌فروشی که بوته می‌آورد و از بوته‌های به آتش کشیده، از اون پسر همسایه که چادر به سر می‌کرد و می‌آمد در خانه‌ها قاشق‌زنی می‌کرد و از جمع شدن همسایه‌ها دور هم و خوردن آش و آجیل و … اما حالا کیلومترها دورتر از سرزمین مادری، به این فکر می‌کنم که دیگر خیلی سال هست که نه از آن پیرمرد بوته فروش خبری هست نه از اون شلوغی و حال و هوای صمیمانه. پسر همسایه سالهاست که به جمع شهدای جنگ پیوسته و حالا نامش در تابلوی نام کوچه تنها شاهد تق و توق‌های پر سرو صدایی است که به اسم چهار‌شنبه سوری انجام می‌شود… حالا به گمانم آن آتش به جای بوته‌ها در دل آدم‌ها روشن شده و به این آسانی‌ها هم خاموش نمی‌شود … حالا هم‌چنان زردی من برجاست اما سرخی آتش را نیز بر جان خریده‌ام … اینجا غربت … چهارشنبه سوری‌ای در دیار غربت…

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید


در این برنامه باز میهمان دل نوشته‌های هادی خوجینیان هستیم. یک داستان واقعی از یک سه‌شنبه آخر سال درغربت:

تکه‌ای از زندگی رعنا

«صبح که از خواب بیدار شدم ، هوای آفتابی از پشت پنجره روی ملافه‌ها افتاده بود. بالش پر مرغابی‌ام را به کناری گذاشتم. ملافه‌ها را جمع کردم. از روی تخت بلند شدم تا به روز چهاردهم مارچ ۲۰۱۱ سلامی  گرم بدهم . از شب قبلش تصمیم گرفته بودم برای روز چهارشنبه سوری در جزیره خودم را آماده بکنم . دلم می‌خواست مثل سال‌های کودکی‌ام از روی آتش بپرم و سرخی‌ام را به روی زردی‌های زندگی‌ام بپاشم تا خدای نکرده فکر نکنم که درجا زده‌ام و حال مکدر کردن تلخی‌های روزانه و شبانه‌ام را ندارم.

تلفن خانه به صدا در آمد. با رخوت صبحگاهی تلفن را برداشتم. رعنا رفیق اهل اسلوی من بود. جواب سلام  غمگین و بی‌حالش را دادم. تازه از بیمارستان آمده بود. چند شب پیش همه‌ی قرص‌های داخل کمد آشپزخانه‌اش را خالی دهانش کرده بود تا به قول خودش از زندگی سراسر غم و رنج بارش آزاد بشود.

با خنده گفتم : «خب پس چرا هنوز زنده‌ای کله‌پوک؟» با خنده‌ی بی‌صدایی گفت: «دوست پسرم خیلی زود فهمید و مرا به بیمارستان رساند.» آخ از دست این دوست پسر احمقش !!!»

سعی کردم با شوخی و کمی لاس زدن حالش را خوش بکنم. رعنا را بیست  سال است که می‌شناسم. دختر قدبلند و خوش هیکلی ست که عاشق خواندن حافظ و سهراب سپهری است. روزهایی که در تهران او را می‌دیدم دایمن از  کلاس یوگا به کلاس تی‌ام می‌رفت. همیشه وقتی در  چهار راه جهان کودک او را می‌دیدم کوله پشتی به پشت در حال پیاده‌روی و رفتن به سر کلاس‌هایش بود. خنده‌ام می‌گرفت چون به خوبی می‌دانستم رعنا دارد از خودش و تنهایی‌اش فرار می‌کند.

پیانو را خیلی خوب می‌زد. عاشق شوبرت بود. صبح‌های جمعه با هم به اوشان فشم می‌رفتیم و از خنده‌های بلند او  که خبر از تنهایی هولناکش می‌داد لذت می‌بردم ولی لذتم را در نطفه خفه می کردم چون می‌دانستم همه‌ی این اداهای او نمایش است. بارها به او گفته بودم که زندگی همه‌ی ما یک نمایش روی صحنه بزرگ است که گاهی اوقات مکالمه‌هایش از خاطر ذهنمان می‌رود.

رعنا به نروژ رفت تا زندگی جدیدی را شروع کند. تلفنی همیشه با هم حرف می‌زدیم. در روستای خیلی کوچکی نزدیک اسلو زندگی می‌کرد. کلبه‌ای با شومینه‌ی چوبی و محیطی پر از سکوت.

امروز صبح که با رعنا تلفنی حرف زدم یاد چهارشنبه‌سوری‌هایی افتادم که در خیابان فرشته – مریم شرقی در خانه شان راه می‌انداختیم و چقدر پریدن شادمانه‌ی او را از روی هیزم‌ها دوست داشتم. هر کسی رعنا را نمی‌شناخت حتمن فکر می‌کرد از این زن شادتر در وطن پیدا نمی‌شود. ولی رعنای دوست‌داشتنی ‌من، نمی‌توانست با زندگی‌اش آشتی کند. خاطره‌های زندان و انفرادی‌های اوین امانش را بریده بود. شب‌ها با صدای شلاق از خواب بیدار می‌شد و روزها با مسکن‌های آرامش‌بخش دقیقه‌ها و ساعت‌هایش را طی می‌کرد. رعنا در نروژ هم خودش را پیدا نکرده و نمی‌داند کی از دست خودش نجات پیدا خواهد کرد.

امشب که در جزیره از روی هیزم‌ها می‌پرم به یاد رعنایم خواهد بود که تازه از بیمارستان آزاد شده تا شاید در فرصت دیگری به زندگی برگردد…

[youtube]http://www.youtube.com/watch?v=YfhQj10AdKQ&feature=related[/youtube]

ساعت آونگ‌دار خانه

در ساعت پنچ عصر رعنا زنگ زد که حالش خوب است. قرص‌های آرام‌بخش تاثیرش را گذاشته بود.  از صبح خیلی جلوی خودم را گرفتم تا به رعنایم زنگ نزنم. رعنایی که در این بیست سال با ذهن من درگیر بوده. نسل سال‌های شصت نسل در هم شکسته‌ای است که توان زیادی از خودش خرج کرده تا به زمین نیفتد. سال‌های زیادی گذشته و هر چه سن بالاتر می‌رود هجمه‌های آن سال‌های دردناک خودش را رها و عریان خودش را نشان می‌دهد. سلول‌های انفرادی دو در یک متر. قبرهای آلوده به تاریکی محض. رعنا پنج ماه در تاریکی مطلق بوده. کتف و دست‌هایش از آن سال‌ها، زخم‌های زیادی به خود دیده و مهم‌تر از همه شکستگی درونش.

ساعت دیواری پنج بار آونگش را به دور محیط ساعت دیواری زد تا رعنا از پشت تلفن گریه کند. تا رعنای من از این‌که دوباره به زندگی برگشته غمگین باشد. با این‌که شانه‌های خودم بدجوری درد می‌کرد شروع به آواز خواندن برایش کردم. آوازی که هر دو خاطره‌ی مشترک داریم. یاد روزهایی افتادم که به گلابدره‌ی شمیران می‌رفتیم و پای پیاده تا خود پل تجریش می‌رفتیم . همیشه به آرامی دست به روی شانه‌های زخمی‌اش می‌گذاشتم و در وسط خیابان دلم می‌خواست صمیمانه بغلش بکنم و بگویم که چه قدر دوستش دارم ولی هیچ وقت فرصت این را پیدا نکردم که با سلیسی ساده به او بگویم که به عنوان یک رفیق‌، درون شکسته‌اش را دوست داشتم چون می‌دانستم باید در یک روز خوب حالش بهتر شود . در ایران فرصت نشد که رعنای من حالش بهتر شود. فکر می‌کردم وقتی از وطن بیرون بزند حالش حتمن بهتر خواهد شد.

رعنا پشت تلفن گفت: «ای کاش می‌توانستی به اسلو بیایی تا با هم کمی گپ بزنیم درست مثل سال‌های هفتاد به بعد. در حالی که با خنده  سعی می‌کردم به خنده وادارش بکنم گفتم: «قربون شکل ماهت برم من . حتمن به دیدنت خواهم آمد فقط باید اجازه بدهی شانه ام بهتر بشود.»

به آدرس ای‌میل‌اش لینک‌های ترانه فرستادم تا کمی آرام‌تر شود. به دوست پسرش ای‌میل دادم که رفیق جان خیلی مواظب رعنای من باش . سی و هفت دقیقه با هم حرف زدیم و بعدش قرار شد وقتی در ساعت نه که از روی آتش می‌پرم برایش سلامتی آرزو بکنم.

آخ رعنا رفیق درد کشیده‌ام چقدر دلم می‌خواست درست همین حالا کنارم بودی تا در آغوشت می‌گرفتم و با تمام وجودم به تو می‌گفتم که ما چقدر رویای شیرین داشتیم ولی افسوس که رویاهای ما را در هم شکستند …»

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,