Saturday, 18 July 2015
29 September 2020

«برای گل‌های پرپر شده‌ام می‌خوانم»

2009 November 08

مینو صابری در وب‌لاگ شخصی خود از گفت‌گویی که به تازگی با ناصر صبوری خواننده قدیمی موسیقی پاپ انجام داده می‌نویسد.  ناصر صبوری که اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند در گفت و گویی تلفنی از فعالیت‌هنری‌اش و هم‌چنین کناره‌گیری‌اش از رادیو و تلویزیون ِ آن دوران می‌گوید.

20091108-sabori-koocheh

«ناصر» از دوران نوجوانی به موسیقی علاقه‌مند شد؛ او در کنار تحصیل در دبیرستان، به آموختن موسیقی در «هنرستان عالی موسیقی» نیز مشغول شد و خیلی زود عضو «تالار رودکی» و به استخدام اداره‌ی «فرهنگ و هنر» آن زمان درآمد.

ناصر در شانزده سالگی در مسابقات هنری دبیرستان‌ها شرکت و جایزه‌ی نخست – طلا – را به خود اختصاص داد و همین باعث شد به رادیو ایران راه پیدا کند که در آغاز با برنامه‌های «جوانان» شروع به کار کرد.

ناصر با این‌که در آن دوران خیلی محبوب شد بود و ترانه‌هایی چون «دختر همسایه»، «تو دروغاتم قشنگه» و «فقط عشقه که می‌مونه» که جزو صفحات پرفروش آن‌زمان شده بود را اجرا کرد، به فعالیت‌اش در رادیو و تلویزیون ادامه نداد و ما هیچ‌وقت نفهمیدیم چرا؟

خوب به یاد دارم که ناصر علاوه بر آن‌که با صدای گرم‌اش محبوب همه‌گان بود به یک صفت نیز مشهور شد و آن متانت‌اش بود. در گفت‌وگویی که با ایشان داشتم احساس کردم ناصر، همان ناصری است که بود.

ناصر صبوری که اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند در گفت و گویی تلفنی از فعالیت‌هنری‌اش و هم‌چنین کناره‌گیری‌اش از رادیو و تلویزیون ِ آن دوران می‌گوید.

او اخیرآ ترانه‌ای به یاد زنده‌یاد «ندا آقا سلطان» اجرا کرده و می‌گوید قرار است برای سهراب نیز «سهراب‌ها» بخوانم.

با او در همین ارتباط گفت‌وگویی کرده‌ام.

چطور شد که با گروه شش و هشت هم‌کاری کردید و چرا از این گروه جدا شدید؟

همان زمانی‌ که در برنامه‌ی جوانان رادیو فعالیت داشتم، صبح به دبیرستان و عصرها هم به هنرستان عالی موسیقی می‌رفتم؛ چون دوست داشتم فن موسیقی را به‌طور کلی یاد بگیرم؛ سُلفژ، تئوری موسیقی و آواز اپرا را.

همان زمان با آقای «منوچهر سخایی» در رادیو آشنا شدم و ایشان از من دعوت کردند به همراه زنده یاد افشین، داریوش، کیوان، آسیس، نلی، آلیس و گاهی هم زنده‌یاد اونیک؛ با این‌ها برنامه‌های شاد اجرا می‌کردیم که خیلی مورد توجه مردم واقع شد چون تازگی داشت و جوانان هیچ‌وقت چنین برنامه‌هایی نداشتند.

من زیاد تمایلی نشان نمی‌دادم و این برای مردمی که برنامه را می‌دیدند کاملآ مشهود بود که کناری می‌ایستم و به قول معروف با آن گروه زیاد عجین نیستم.

من راهم را از آن‌ها جدا کردم و همان رادیو را ادامه دادم و از برنامه‌ی جوانان دعوت شدم به برنامه‌های بزرگ‌تر رادیو – برنامه‌های ارکسترهای پاپ – و خواننده‌ی رسمی رادیو شدم.

زیاد دوست نداشتم چهره‌ام مطرح باشد؛ دوست داشتم صدای‌ام مطرح باشد؛ دوست داشتم اشعاری که شاعران می‌سرودند به گوش مردم برسد؛ نه این‌که فقط «شو» مطرح باشد.

شما کلاً چند صفحه یا آلبوم بیرون دادید؟

خیلی کم، به خاطر این‌که نمی‌خواستم حرفه‌ام این باشد؛ حدود پنجاه ترانه خوانده‌ام.

آن زمان ما هیچ نفهمیدیم چرا ناصری که با خواندن چند ترانه این‌همه محبوب شده بود یک‌باره کنار کشید و دیگر هیچ خبری از او نشد.

حس کردم دارد مسیر من منحرف می‌شود فقط به طرف برنامه‌های شاد؛ و من این‌را زیاد دوست نداشتم. دوست داشتم در یک سطح سنگین‌تر و در یک لِول دیگری برنامه اجرا کنم.

بیش‌تر به اپرا گرایش داشتم و به همین خاطر هنرستان عالی موسیقی را ادامه دادم و بعد هم راهی ایتالیا شدم و چند سالی که در ایتالیا بودم به دانشکده‌های مختلف می‌رفتم به‌اضافه‌ی کنسرواتور موسیقی ایتالیا. بعد از چند سال به امریکا آمدم و وقتی تحصیلات‌ام تمام شد دیگر انقلاب شده بود و من همین‌جا ماندم.

20091108-sabori1-koocheh

به یاد دارم آن‌زمان اسم «ناصر» با ترانه‌ی «دختر همسایه» روی زبان‌ها افتاد و صفحه‌اش هم خیلی خوب فروش کرد؛ بعد از چندین سال کورس این ترانه را دوباره خوانی کرد؛ می‌خوام بدانم، هم از نظر حقوقی و هم از از نظر عرف دوباره خوانی یک ترانه چه شرایطی دارد؟ آیا کورس از شما یا آهنگ‌ساز و ترانه‌سرای این ترانه اجازه گرفت؟

از نظر قانونی می‌شد تعقیب‌اش کرد به این دلیل که این ترانه در کمپانی صفحه‌زنی ِ آن‌زمان در ایران به ثبت رسیده بود و بنابر این مدرک بزرگی بود که نشان می‌داد این ترانه حاصل کار یک آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا و خواننده است که اجرا شده و به ثبت رسیده؛ صفحه شده و صفحه‌اش هم بیش از صدهزار نسخه فروش رفته.

بعد از آن یک خواننده‌ای بیاید – فرق نمی‌کند در کجای دنیا باشد – و این‌را به اسم خودش مطرح کند، قابل پی‌گیری است اما من نه وقت‌اش را داشتم و نه حوصله‌اش را.

باآقای کورس در امریکا – که برای بزرگ‌داشت «آندرانیک» رفته بودیم – آشنا شدم و آقای کورس دید که من در امریکا هستم و زندگی می‌کنم؛ خیلی راحت می‌توانست از من بخواهد و بگوید که می‌شود این‌کار را بکنم یا نه؟

اما این ترانه را بدون اطلاع من خواندند و بعد از آن کار بدی که کردند ترانه‌ی «تو دروغاتم قشنگه» را هم دوباره‌خوانی کردند؛ بدون اطلاع من. بعد شنیدم که می‌خواهند برای سومین بار این عمل را مرتکب شوند و ترانه‌ی سوم من را بدون اجازه بخوانند.

این ترانه‌ها مثل بچه‌های من است؛ هر خواننده‌ای در مورد ترانه‌هایش همین حس را دارد و من دوست نداشتم این ترانه‌ها این‌گونه اجرا شود، خصوصاً با اجرای خیلی مبتذل با آن دخترهایی که در آن «شو» برای خواندن استفاده کرده بود کار درستی نبود.

در یک مصاحبه‌ی تلفنی که خانم «مولود زه‌تاب» مجری رادیویی در لُس‌آنجلس با من داشتند؛ همان‌جا پیغام دادم و گفتم از آقای کورس خواهش می‌کنم آهنگ سوم من‌را نخوانند و گویا خوشبختانه مؤثر واقع شد و ترانه‌ی سوم را اجرا نکردند.

شما گه‌گاهی هم در شوهای تلویزونی زنده یاد «فریدون فرخ‌زاد» حضور داشتید می‌توانید یک خاطره از فریدون برای‌مان تعریف کنید؟

اولین باری که با فریدون فرخ‌زاد آشنا شدم در رادیو بود. تازه به ایران آمده و سردبیر رادیویی بود. خانم پوران فرخ‌زاد – که من از قبل افتخار آشنایی با ایشان‌را داشتم – خیلی به من محبت داشتند و پیشنهاد کردند که هر وقت فریدون از آلمان بیاید و شوی تلویزیونی اجرا کند حتماً پیشنهاد می‌کنم از تو دعوت کند تا در برنامه‌اش شرکت کنی.

یک روز من رادیو بودم که خانم پوران فرخ‌زاد زنگ زدند و گفتند که بیا فریدون هم این‌جاست؛ در حیاط رادیو قرار گذاشتیم، آن‌جا با فریدون آشنا شدم و خانم پوران گفت فری، ناصر که گفتم همین است و صداش خیلی قشنگ است؛ حتماً در شوی تلویزیونی دعوت‌اش کن.

فریدون گفت من تا نشنوم که نمی‌توانم؛ باید حتماً صداش را بشنوم. خانم فرخ‌زاد گفت برویم در یکی از استودیوها تا ناصر بخواند.

رفتیم به یکی از استودیوها که مخصوص خبرگزاری بود و فقط یک میکروفن ساده داشت؛ مخصوص گویندگان خبر بود.

به من گفتند برو پشت یکی از این میکروفن‌ها و بخوان. من کمی مردد بودم چون اگر پشت میکروفن اخبار می‌خواندم نه اکو داشت و نه صدا آن‌‌طور که باید باشد پخش می‌شد؛ کیفیت خوبی هم نداشت با این‌حال گفتند بخوان؛ من شروع به خواندن کردم:

وقتی شروع به خواندن کردم همان بیت اول یا دوم بود که فریدون از اطاق فرمان به من اشاره کرد بیا بیرون.
من با خودم گفتم ای داد بیداد، من نباید این‌جا می‌خواندم. فریدون گفت فردا می‌توانی بیایی در شویی که من دارم؟ گفتم شما که صدای من‌را نشنیدید! گفت من شنیدم. گفتم من نخواندم که! گفت چرا.

شما اخیراً برای زنده یاد «ندا آقا سلطان» ترانه‌ای خوانده‌اید؛ بفرمایید آهنگ و شعر این ترانه از کیست؟

شعر این ترانه ابتدا تقریبآ یک نثر بود که توسط ایمیلی از ایران دریافت کرده بودم. با یکی از شاعران این‌جا، آقای «مسعود سپند» آن‌‌را مرور کردیم و از ایشان کمی کمک گرفتم؛ خودم هم با سلیقه‌ی خودم آن‌را به صورت ترانه درآوردم.

سپس با کمک آقای دکتر «فرزان روح‌پرور» که این‌جا استاد دانشگاه و از شخصیت‌های مهم ایرانی هستند – از آن جهت می‌گویم مهم که سه مدرک دکتری دارند – ، به موسیقی هم خیلی علاقه ‌داشته و «تار» هم خیلی خوب می‌نوازند.

این آهنگ را برای «ندا» ساختند و من با کمک ایشان با همان شعری که ابتدا به‌صورت نثر بود اجرا کردیم.

در نظر دارم ترانه‌ای هم به یاد «سهراب» و سهراب‌ها اجرا کنم؛ برای گل‌هایی که پرپر شدند و رفتند.

درست است که ما خیلی از ایران دور هستیم ولی شاید خیلی نزدیک‌تر از خویشاوندان این‌ها باشیم؛ به این دلیل می‌گویم نزدیک که این اتفاقات خیلی ما را در این‌جا متأثر کرد.

فاصله‌ و دوری ِ راه باعث نمی‌شود که نزدیکی قلبی از بین برود؛ ما قلب‌مان آن‌جا است و با این جوان‌هایی که پرپر شدند و پرپر می‌شوند. امید داریم که به‌زودی از این گرفتاری بیرون بیایند.»

ترانه‌ای که ناصر برای ندا خوانده است را می‌توانید این‌جا ببینید.

یا اینجا بشنوید

«محتوای این مطلب به الزام نظر رادیوکوچه نیست»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: